چشم ها

نمی دانم چرا سیاهی چشمانش مرا در خود  غرق می کند.چشمان معصومی که در اعماق خود ظلمت هزاران ساله را نهفته بود.

هر چه  به چشمانش خیره ترمی شوم بیشتر تیرگی زندگی خودم را می بینم،تا به آن جا که مو به تنم سیخ می شود.

شاید بخاطر همین عاشق چشمان رنگی بودم...

غم سنگین شب تیره در نگاه خمار خواب الودی  او نشسته بود.سیاهی مطلق شب بی مهتاب...

هر چه بیشتر تما شا می کردم در این تاریکی بیشتر فرو می رفتم به مانند کسی که در باتلاقی دست و پا می زندتا به ان جا که نفسم به تنگ امد...

از شدت تنگی نفس به دست و پا زدن افتادم اما هر چه تلاش کردم نمی توانستم حرکتی کنم.به مانند کسی که در خواب بختک برویش افتاده.با هر بدبختی بود خود را رها کردم و با تمام قدرت مشتم را به او کوبیدم دستم پر خون شد اری من او را کشتم

چشمانش هزار تکه شد، من خودم را کشتم ،من اینه را کشتم...

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
/ 0 نظر / 6 بازدید