برای تو...

این را می نویسم برای انان که همیشه  خاموش یه این خانه می ایند و خاموش می روند. برای آنان که  آهسته و پیوسته این واژگان را می خوانند.

می نویسم برای خسته ترین نگاه های که بریده ،بریده می خوانند و هیچ نمی گویند..

از زندگی سیرم از حادثه لبریزم..

در انتهای شب از فردا گریزانم...

این پایان بودن را با هر که تقسیم کرده ام جز غم پشیمانی چیزی نمانده باقی...

برای من که به انتهای شب رسیده ام خدا هم مفهوم تازه ای دارد...

چرا  من غریبه را به مهمانی واژگانتان نمی برید . حتی چند خط ..

من به اشنای نامی هم قانعم...

این سکوت را  با سکوتت بشکن.....

 
 
 
 
 
 
 
/ 0 نظر / 5 بازدید